فرهاد بیستون نیم که دست به دامن کوه شوم
دلباخته مجنون نیم از عشق لیلادر ستوه شوم
به ره عشق با تقدیر خویش ستیز خواهم کرد
زعشقت شوری بگیرم نانکه سراپااندوه شوم
امشب به دل من کبوتر غم امده لانه کرده
از برای گریه امشب دلم غم را بهانه کرده
زغم گله ندارم انچه کرده بامن زمانه کرده
غم یاریست که شعرهای مرا عاشقانه کرده
ان دم که ازاین خاک غریب رخت بربستم
شادمانم ازانکه بی وفا نبودم عهد نشکستم
وفا کردم عشق ورزیدم جفاکردی ریادیدم
حتی درلحظه ی مرگ ازمی نگاه تومستم
موبدان را بگویید امروز بر افروزند اتش را
مطربان را بگویید بنوازند نواهای دلکش را
روزوصال درپیش است ازاقبال من درویش
امیددارم دیداریاردواکند این خاطرمشوش را
در بند غم هر دم مرا شکنجه میکند شکنجه گر
با توهین به عشق دلم رارنجه میکند شکنجه گر
به دستم زنجیربه پایم گوی های سنگین بسته اند
بااین حال ادعای زورسرپنجه میکند شکنجه گر
شباهنگام پروانه باشمع گرم گرفته بود
بدیدم سرا پای شمع راازرم گرفته بود
شمع اشک ریزان دلش پراز خون بود
خسته ازستم چرخ جفا کار گردون بود
هرقطره که ازچشمان او برمی خاست
ذره ذره ازقد و قامتش فرو می کاست
شمع شرمنده ازان که سوزد پروانه را
پروانه درپی ان گربنوشدجام جانانه را
پروانه چو گریه های بی امان شمع دید
ز اب دیده جویبارها بر گونه اش لغزید
گفت نازنین گریه ها یت از بهر چیست
امشب شب عشق شوراست نبایدگریست
امشب شب شورشعرهای عاشقانه است
چه جای شکوه زبی شرمی زمانه است
گربه اتش کشی تو دامنم رابس رواباشد
در ره عشق سوختن عاشقان رادوا باشد
یاراهرچندبه باطن زغم باری گران دارم
اما به ظاهر می خندم تبسم بردهان دارم
تو پنداری درجهان مرایک ذره غم نیست
من دردلم غمی به وسعت این جهان دارم
نگویم ز رویش گلهای زهک شادمان نیم
دردل غمی بزرگ از فراق بوستان دارم
باتوبذله میگویم حرف های شیرین میزنم
عاشقم خواهم غم دل زمعشوقم نهان دارم
دوست دارم فریادزنم دوستت دارم نازنین
نه ازتقدیر میترسم نه باک ازدیگران دارم
اتش عشقت گل من درجانم شعله ورگشته
یاری ازتومی جویم نام تورا برزبان دارم
به سن سال کاری ندارد عشق ز من نرنج
عشق در نگاه توست من باور به ان دارم
هرچند زخاک پای تونیزکم بهاترم می دانم
قطره ای بیش نیم عشق دریای بیکران دارم
وصال تو را هردم از خدا میخواهم گل من
ازبهرت همه شب دست بسوی اسمان دارم
تو تنها بهانه ام برای ماندن در این شهری
زیراجان درکردستان جسم درسیستان دارم
دلم گرفته از این گرد از این غبار
دلم گزفته از این شهر از این دیار
دلم گرفته ازاین فصل مبهم
دلم گرفته از این شهر ماتم
دلم گرفته ازریگهای این بیابان
دلم گرفته ازاین شهربی خیابان
دلم گرفته ازاین خورشید بی رحم
دلم گرفته ازان لات نا مرد نا فهم
دلم گرفته ازاین گدایان بیشمار
دلم گرفته ازاین خاک بی بهار
دلم گرفته ازاین طبیعت خا کستری
دلم گرفته ازاین اوارگی دربه دری
دلم گرفته ازاین قطع شدنهای اب
دلم گرفته ازاین کارمند ان ارباب
دلم گرفته ازاین رفتارنا صواب
دلم گرفته ازان بی ثمراعتصاب
دلم گرفته ازاین نفسهای سنگینم
دلم گرفته ازان خوابهای رنگینم
دلم گرفته ازاین بی ثمر درخت
دلم گرفته ازان سفیدموسیه بخت
دلم گرفته ازاین گلی که بلبل ندارد
دلم گرفته ازان باغ که سنبل ندارد
دلم گرفته ازسکوت بی انتهای شب
دلم گرفته ازهم خوابگاهی بی ادب
دلم گرفته از همه چی از همه کس
دلم گرفته ام را نیس کسی فریادرس
ازبهشت امده م دوزخم سزا نیست
افسوس که دراین زمانه وفانیست
اگروفا می بود درعهد زمانه
بدینسان ویران نبودمرااشیانه
شاهین شکسته بال درقفس کویرم
من به دام بی شرمی زمانه اسیرم
به یادکوه های سربه گردونسایم روزشب
امیدواربه لطف بی انتهای خدایم روزشب
یا رب پناهم ده مرا یاری کن
دل خزاندیده ام را بهاری کن
دلخوش نشوم من بدین خاک بی حاصل
رخصت ندهم یک دم عشق او را دردل
هر دم به یاد زادگاه خویشم من
هر لحظه عاشق تراز پیشم من
اسوده نباشم بی یاد تو ای سرزمین من
اسودگی حرام است بی تو در ایین من
وصف این عشق ازدرک فزون است
قصه ی درد از قالب شعربرون است
در این واپسین بیت یارا مرا گوش کن
شاد باش این قصه به کل فراموش کن
بگذار تا بگریم که گریه دردم را دوا می کند
هر شب هر روزغم مرا باگریه اشنا می کند
گرچه می گویند مرد نباید بگرید اما چه کنم
تنهاگریه است که درمان درددل بینوامی کند
از بهرتو می سرایم نغمه های عاشقانه
می خوانمشان درهرکلاسی با هربهانه
ترسم به هم نرسیم ای یار مهربان من
از بس بی وفایی دیده ام درعهد زمانه
.: Weblog Themes By Pichak :.